امروز

 

امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همسر که از صبح داره اسلایداشو درست می کنه. منم از صبح دارم تلاش می کنم مقاله مو بنویسم. در کمال تعجب یه صفحه و نیمش رو نوشتم. یه صفحه و نیمی که به نظرم همیشه سخت ترین قسمت کاره، آخه اولش، مقدمه و این چیزاست که به نظر من همیشه سخته. نوشتن قسمتی که آدم خودش کار رو انجام داده خیلی راحت تره.

البته به احتمال زیاد وقتی برای استاد میل کنم، یه عالمه اش رو تغییر می ده چشمک.

کل مقاله ام باید 4 صفحه باشه، با مراجعش، آخه short paper ه. دوست دارم زود تمومش کنم بره، و هم چنین خیلی دوست داره اکسپت شه، آخه دوست دارم بریم مسافرت نیشخند، این جوری یه مسافرت اجباری هم میریم.

----

دیروز دوستم زنگ زد، من داشتم حلوا درست می کردم (به سفارش همسر چشمک)، دستم بند بود جواب ندادم. کمتر از پنج دقیقه بعد در زدن، من هنوز دستم بند بود ولی خب مجبور بودم درو باز کنم. فکر کردم همسر باشه، البته خیلی هم تعجب کردم. آخه همسر قرار بود 8:11 برسه ایستگاه قطار و وقتی در خونه رو زدن دقیقا 8:11 بود. منم فکر کردم که همسر زودتر رسیده، حالا شاید قطار دیگه ای رو گرفته یا وقتی رسیده ایستگاه قطار خیلی سریع اتوبوس گرفته و به هر حال زودتر رسیده. آیفونو برداشتم گفتم بفرمایید (با لحنی که همیشه برای همسر میگمنیشخند)، یهو صدای دوستمو شنیدم که گفت باز کن منمنیشخند. هیچی دیگه دوباره گفتم بفرمایید و اومد بالا. شله زرد آورده بود. گفت بهت زنگ زدم ورنداشتی، منم بهش گفتم داشتم حلوا درست می کردم. بیاین تو پنج دقیقه وایستین تا روغن و شکرشو بریزم و درست بشه (آردش تفت خورده بود اون موقع و صاف هم کرده بودم!)، دقیقا فقط مرحله ی آخرش مونده بود. گفت نه، مامانم منتظره توی ماشین. میریم بعدا میایم حلوامونو می بریمچشمک.

هیچی دیگه، امروز مجبور شدم حلوا درست کنم زنگ بزنم بیا ببرنیشخند. آخه حلوای دیروز کم بود و من اصلا به خاطر اونا درست نکرده بودم، هرچند که وقتی درست می کردم به ذهنم رسید که بیشتر درست کنم برای اونا هم باشه، بعد گفتم خب کی میخواد ببره خونه شون؟ بی خیال شدم. بعد که دیدم بندگان خدا اومدن دنبال روزیشون دیگه واجب شد درست کنم براشون چشمک.

امروزم که به دوستم زنگ زدم ورنداشت، یه ساعت بعدش که دوباره زنگ زدم رفته بود خونه و گفت فردا اینا که باز بخوایم بریم بیرون میایم می بریم. حالا حلواشونو تزئین کردم براشون گذاشتم که بیان ببرن.

----

همسر گوشیشو فروخت. یه گوشی سونی لمسی گرفته بود که واقعا خوب نبود، خیلی کند بود. البته همسر هم زیاد روش نرم افزار نصب کرده بود ولی خب گوشی که نباید انقدر کند باشه!!! حالا یه کار به کارای بعد از دفاعش اضافه شد.

قراره دفاعش که تموم شد بشینه اینترنتی کلی چیز میز سرچ کنه، باید دنبال کادو برای بچه ها (نه یکی نه دوتا، شیش تا!!!) ، کیف برای من و گوشی برای خودش بگرده. ضمنا باید مسواک ultra soft برای خواهر بزرگتر و هفت هشت بسته شکلات برای خانواده هامون (اعم از خواهر و برادر و .... ) هم بخره. باشد که رستگار شودچشمک.

 

/ 1 نظر / 2 بازدید