مهمونی یهویی

 

دقیقا یادم نیست چه ساعتی من به همسر پیشنهاد دادم امروز بریم بیرون دوچرخه سواری، البته هوا ابری و یه کمی سرد بود ولی خب دوست داشتم بریم بیرون. همسر هم گفت نه، پس بریم خونه ی فلانی. این فلانی یه دختر خیلی مهربونه که من خیلی دوسش دارم، میگه هر وقت دوست دارین به من زنگ بزنین بگین خونه ای؟ اگه بودم بیاین خونه ام. ولی تا حالا ما نرفتیم خونه اش، یعنی یه بار رفتیم اونم خودش زنگ زده و دعوتمون کرده، این مدلی که خودش دوست داره تا حالا نرفتیم!!

خلاصه بعد گفتیم خب این جوری که حال نمیده همش سه نفر باشیم، زنگ بزنیم به اون یکی دوستمون هم با همسرش بیاد. بعد دیدیم خب ما که نمی تونیم اینا رو خونه ی مردم دعوت کنیم، گفتیم پس باشه خودمون اینا رو دعوت کنیم بیان خونه مونچشمک.

منتها چون هردومون کار داشتیم، گفتیم صبر کنیم ببینیم کارمون به کجا می رسه اگه وقت شد بعد زنگ می زنیم بهشون میگیم که بیان خونه مون. اول که همسر میگفت من خیلی کار دارم ولی خب بالاخره ساعتای 3 اینا رضایت داد نیشخند و ما بالاخره بهشون زنگ زدیم.

اول به متاهله زنگ زدیم چون تعدادشون بیشتر بودنیشخند و اونم گفت تا یه ساعت دیگه خبر میدم که می تونیم بیایم یا نه، آخه اونا هم سرشون خیلی شلوغه این روزا. خلاصه یه ساعت بعد گفت که باشه ما میایم ولی ساعت 7 می تونیم بیایم، زودتر نمی شه. ما گفتیم باشه و به اون یکی دوست مجردمون هم زنگ زدیم. اونم گفت میام.

خلاصه ما هم بلند شدیم درگیر درست کردن کیک و بشور و بساب شدیم و همه چی رو آماده کردیم تا مهمونا بیان. یه کیک ساده درست کردم و فقط روش نارگیل، کنجد و پسته ریختم. بعدش هم من رفتم دوش بگیرم که تو این فاصله همسر آجیل و شکلاتو و قندون و این جور چیزا رو آماده کرد و میوه ها رو هم زحمت کشید و شست. خلاصه من که از حموم اومدم همه چی دیگه کاملا آماده بود واسه مهمونا. فقط مونده بود بریدن و چیدن کیک توی ظرف که اونم انجام دادیم و دیگه منتظر نشستیم تا مهمونا بیان.خیال باطل

اون دوست مجردمون همون ساعتای هفت اومد، ولی اون یکی اس ام اس زد که خانومش پای تلفن گیر افتاده، به محض اینکه تلفنش تموم بشه میاننیشخند و بالاخره تلفنش تموم شد و تقریبا یه ربع یا بیست دقیقه بعدش اومدن دیگه.

مهمونی هم به خوبی و خوشی برگزار شد و کلی گفتیم و خندیدیم، فقط حیف که مدتش کم بود. از وقتی دیدیم اینجا مهمونی از عصر شروع میشه تا نصف شب ما هم عادت کردیم این جوری مهمونی میگیریم، ولی خب فردا روز کاری بود و همه مون باید زود بخوابیم که فردا کار داریم. این شد که همه زود رفتن، تقریبا ساعتای 9 بود که رفتن.

بعدش هم که ما بساط باقی مانده رو جمع کردیم و ماهی ای که دیروز خریده بودیم و از دیروز توی یخچال بود که تیکه تیکه اش کنیم رو بریدیم و همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

اینم از امروزمون. کلا روز خوبی بود. روزای این طوری رو خیلی دوست دارم، روزایی که کارمو انجام میدم و بعدش هم مهمونی یا بیرون رفتن یا یه جور خوش گذرونی هم داریم. به نظرم این روزا مفیدتر میان، حتی از روزایی که همه اش کار کردم هم به نظرم مفید ترن، آخه همه چی که کار نیست.

به نظر من آدم وقتی میتونه بگه توی کارش موفقه که توی زندگیش هم موفق باشه و برعکس. نمیشه آدم ادعا کنه توی زندگیش موفقه ولی کارشو خوب انجام نده، کار بخشی از زندگی آدمه، ولی همه اش نیست. آدم باید خوب کار کنه ولی نباید فقط کار کنه.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید