همسر مهربون

 

دیروز همسر به من گفت که به مناسبت تولدش (که دیروز بود) و سالگرد ازدواجمون (که امروز بود)، کارامو زودتر انجام بدم که نزدیک غروب بریم بیرون. منم کم و بیش کارامو کردم و گفتم بریم.

از اون طرف چون دیروز باید برای تمدید ویزاش می رفت اداره اقامت، مجبور شده بود یکی از کلاسای صبحشو نره، آخه کلاس زبانی که میره فشرده است و روزی چهار ساعته. همسر به جای دو ساعت دوم، رفته بود اداره اقامت و فقط از معلمشون پرسیده بود که تا کجا قراره درس بده.

عصری با اینکه همسر یه عالمه کار داشت رفتیم بیرون. دو مدل کیکو هم امتحان کردیم که هیچ کدوم اسماشونو ننوشته بودن، بنابراین دقیق نمی دونیم چی خوردیم نیشخند. البته یکیشو وقتی خوردیم متوجه شدیم که چیزکیکه ولی اون یکی رو هنوزم نمی دونیم چی بوده! ولی خب خوشمزه بودن، مهم اینه چشمک.

وقتی برگشتیم من نشستم سر کارای درسیم و همسر هم همین طور! من ساعتای یازده دیگه درسو تعطیل کردم ولی همسر همچنان داشت تمریناشو می نوشت.

دیگه ساعتای 12 من خوابیدم ولی همسر همچنان بیدار بود و امروز فهمیدم که همسر دیشب تا ساعت 1:10 اینا بیدار بوده و داشته درساشو می خونده.

و به این ترتیب همسر فداکار ما کلی طفلکی شده بود دیشب چشمکلبخند.

البته نکته وقتیه که همسر امروز که رفته بود متوجه شده بود که اون تمرینایی که انجام داده برای امروز اختیاری بوده، یعنی می تونسته فردا تحویل بده و همسر تنها کسی بوده که تحویل داده!

--

امروزم که سالگرد ازدواجمون بود. باز دیروز من تولد همسرو بهش تبریک گفتم، امروز که کلا به همدیگه تبریکم نگفتیمنیشخند.

/ 1 نظر / 18 بازدید
فاطمه

سلام ازتون خواهش میکنم به وبلاگم بیایید واگه میتونید کمکم کنید ویه خانواده روخوشحال.خداشاهده خیلی نیازداشتم که دست به این کارزدم که اگه مجبورنبودم این کارو نمیکردم تقاضا دارم اگه میتونیدکمکمون کنیدویه بچه15ساله روازمرگ نجات بدید.اجرکم عندالله