دیروز

 

صبح ساعتای ده و بیست دقیقه رفتم کلینیک. کلینک خیلی به خونه مون نزدیکه، کمتر از پنج دقیقه راهه. اول رفتم قسمت پذیرش که پرونده مو بگیرم، البته پرونده نیست، یه برگه می ذارن لای پوشه بهت میدن باید با خودت ببری اون جایی که میری، ما هم که سواد نداریم ببینیم چی میدن نیشخند، البته هیچ وقت هم نگاه نکردم به اون برگه.

شماره گرفتم که منتظر بشم، دیدم هنوز پنج شیش نفری مونده تا برسه به من. یادم اومد که اون دفعه دکترم گفته بود مستقیم برو tagesklinik (ترجمه اش میشه کلینیک روزانه!! ولی من فکر می کنم عمل های سرپایی رو اونجا انجام میدن) و اصلا هیچ جای دیگه ای نمی خواد بری.

منم گفتم تا وقتی نوبتم میشه میرم اونجا، اگه بهم گفتن برو پذیرش خب برمی گردم، وگرنه که همونجا می مونم. رفتم اونجا به خانومه گفتم من فلانی ام، امروز ساعت 10:30 عمل دارم. یه نگاه به من کرده میگه: تو؟ تو عمل داری؟ گفتم: بله، بنده عمل دارم! میگه خودت عمل داری؟ گفتم بله، خودم عمل دارم! سرشو گرفت لای دستاش و به همکارش گفت این خانوم عمل داره ساعت ده و نیم. اسمم خوند گفت همین؟ گفتم بله من همینم که الان خوندی! با چشمای متعجب هی به من نگاه می کرد!!

رو به همکارش کرد گفت این خانومه! بعد به من گفت ما فکر می کردیم یه آقا عمل داره این ساعت! ظاهرا یه کمی برنامه هاشون به هم ریخت که من خانوم بودم! چون بعدشم که از اتاق اومدم بیرون می شنیدم که با یه نفر صحبت می کرد و می گفت این فلانی که عمل داره و ما فکر می کردیم آقائه، خانومه!

یه فرم باید پر می کردم و امضا می کردم که نوشیدنی و خوردنی نخوردم، قرص مصرف نکردم و از این چیزا. از اونجایی که فرم به آلمانی بود خودش از من پرسید و پر کرد و من فقط امضا کردم. خییییییییییلی هم خانم خوش برخوردی بود. همش می خندید. بهم گفت تو اتاق انتظار منتظر بمونم ولی نباید چیزی بخورم یا بنوشم. یه عالمه چایی و قهوه و آب جوش و آب و از این چیزا با فنجون و قاشق و شکر و همه چی گذاشتن تو اتاق انتظار، بعد به آدم می گن ولی تو نخور. خب پس برای کلاسش گذاشتن؟چشمک. اونایی که همراه مریض بودن می خوردن، ولی خب من که خود مریض بودم نمی تونستم بخورم. آخرین باری که غذا خورده بودم روز قبلش ناهار بود! شام فقط یه کمی میوه خوردیم با همسر. صبح هم که دیگه نباید چیزی می خوردم، چون باید شیش ساعت به عمل چیزی نمی خوردم.

حدود یه ساعت توی اتاق انتظار و راهرو و این ور اون ور منتظر بودم. همون اول خانومه اومد یه تختو از توی یکی از اتاقا کشید بیرون و بهم گفت این تخت توئه ولی بعدا سوارت می کنیم نیشخند.

حدود 45 دقیقه ای از انتظارم می گذشت که اومد بره توی یه اتاقی به من گفت باید هنوز منتظر باشی. این آقاهه (اشاره به همون اتاقی که ازش اومده بود کرد) که کارش تموم بشه، تو باید بری تو این اتاق. تو این اتاقی که آقاهه هست شما نمی ری. اینجا بود که من احساس کردم حدسم درست بوده و خانوم بودن من یه کمی مشکل ساز شده براشون! البته نمی دونم شاید علت دیگه ای داشت که این دفعه یه ساعت منتظر شدم!

حدود یه ربع دیگه که گذشت، دوباره پرستار اومد و بهم گفت باید برای عمل آماده بشم. وقتی داشت کمکم می کرد آماده بشم باهام صحبت می کرد و می گفت داره انگلیسی یاد می گیره. انگلیسی "شلوار" رو هم از من پرسید چی میشه! کلا معلوم بود خیلی دوست داره بهتر صحبت کنه. هی هم می گفت انگلسیم بده، در حالی که کاملا خوب و سلیس صحبت می کرد.

بعدش باید می رفتم توی همون اتاقی که گفته بود و تمام لباسامو در می آوردم و لباس بیمارستانو می پوشیدم. ولی این دفعه خیلی سریع مجبور شدم این کارو بکنم. آخه هی در می زد می گفت آماده ای؟!! یه خرده این دفعه ناجور بود زمان بندیشون! قسمت انتظار کش اومده بود، به جاش آماده شدن برای عمل و رفتن به اتاق عمل فشرده شده بود!!

خلاصه، منم عجله ای همه چی رو گذاشتم تو کمد و یه لنگه جورابم بیرون موند که وقتی روی تخت دراز کشیدم روی زمین دیدمش و به پرستاره گفتم. خودش در کمدمو باز کرد و جورابمو گذاشت توش. همون لحظه هم دو تا پزشک یا دستیار پزشک (من سمتشونو نمی دونم) با لباسای سبز منتظر بودن که جوراب من بره تو کمد و من با خیال راحت برم اتاق عمل نیشخند.

خانم پرستار از من خداحافظی کرد و منو بردن قسمت بیهوشی، هنوز دیروز این کلمه ی Abteilung رو یاد گرفته بودم معنیشو ( قبلا زیاد دیده بودمش، ولی معنیشو بلد نبودم) که دیدم دارم می رم تو Operation Abteiling یعنی بخش عمل.

مثل دفعه ی پیش بیهوشم کردن. ولی این دفعه دیگه نمی ترسیدم، اتفاقا خیلی با کنجکاوی نگاه می کردم ببینم بالاخره این سیم میما چیه به من وصل می کنن، یه وقت به برق وصلم نکننچشمک.

ماده ی بیهوشی رو وارد بدنم کردن، خیییییییلی یخه، آدم حس می کنه سرمایی رو که داره توی رگهاش حرکت می کنه. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که احساس سرگیجه کردم و ترجیح دادم چشمامو ببندم. یه ماده ی دیگه هم وارد بدنم کردن که این یکی خییلی درد داشت. اشکم در اومد. البته یادمه که دفعه ی پیش خیلی خیلی دردش بیشتر بود، انقدر برام غیرقابل تحمل بود که دکتره به همکارش گفت نمی دونم چی چی بهش بزن تا کمتر درد بکشه ولی این دفعه خیلی به نسبت دفعه ی پیش درد کمتری داشت. بعدش هم بلافاصله برام ماسک اکسیژن زدن. دفعه ی پیش یادمه تا وقتی به سرفه نیفتادم ماسک اکسیژنو برام نزدن. اینجا هم یه بار دیگه حس کردم همه چی خیلی داره عجله ای انجام میشه!

بعدشو دیگه به خاطر ندارم که چی شد. وقتی تختم داشت حرکت می کرد و منو می بردن بخش کم و بیش به هوش اومدم و همسرو کنار تختم دیدم. ساعتای 2 بود تقریبا. وقتی منو بردن تو اتاق یه خانومی اونجا بود که دیگه کم کم داشت کاملا سر حال میشد و باید می رفت. تا وقتی اون تو اتاق بود همسر نمی تونست بیاد تو، فقط می تونست چند دقیقه بیاد، همسر اومد یه چند دقیقه ای و دوباره رفت بیرون. تو این مدت فقط پرستارا می اومدن همه چی رو چک می کردن و می رفتن دوباره.

وقتی اون خانم مرخص شد و رفت، همسر دیگه کلا اومد پیش من، یه صندلی گذاشت و نشست. این دفعه اتاق خیلی کوچیک و گرفته بود. من اتاقمو اصلا دوست نداشتم. حالمم اصلا خوب نبود. خیلی حالت تهوع داشتم.

اولین چیزی که از پرستار خواستم آب بود، بهم گفت نیم ساعت دیگه می تونی بخوری. خیلی تشنه ام بود. گشنه ام هم بود ولی خب مجبور بودم صبر کنم. بالاخره نیم ساعت گذشت و من اجازه داشتم آب بخورم. آب خوردنم همان و بدتر شدن حالم همان! نیم ساعت بعدش می تونستم غذا بخورم، آقاهه گفت سوپ داریم، گوشتم نداره بیارم برات؟ منم گفتم بیار. سه چهار قاشق از سوپ خوردم و دیدم حالم داره بدتر میشه. دیگه نخوردم. چند دقیقه بعدش حس کردم دیگه حالت تهوعم خیلی زیاد شده.

یه گوشی بالای تخت همیشه آویزونه که پشتش یه دکمه ی قرمز داره که وقتی می زنی یه آژیر با صدای خفیف که صداش فقط توی همون tagesklinik شنیده میشه به صدا در میاد و یه چراغ قرمز که بیرون اتاق، بالای در نصب شده روشن می شه و این طوری پرستارا می فهمن که کدوم بیمار الان به کمک نیاز داره.

من اون چراغو زدم ولی پرستار دیر اومد (البته اون بنده خدا دیر نیومد، شاید سی ثانیه هم نشد!) ولی خب دیگه من حالم بد شده بود. بلافاصله پتو رو از روی پام جمع کرد و رفت یه پتوی دیگه آورد.

انصافا فکر می کنم اگه ایران بود هم مریض، هم همراه مریضو کلی دعوا می کردن!! که خب می بینی که حالت/حالش بده، خب زودتر زنگو بزن!!! یا یه چیزی بگیر جلوش! ولی کارمندای کلینیک خیلی صبور و مهربون بودن. طوری رفتار می کردن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! فقط بعدش ازم پرسیدن الان خوبی؟!

اون لحظه دیگه حس می کردم خوبم. پرستارا اومدن بهم یه سرم کوچیک وصل کردن، NaCl بود، برای بهتر کردن حالت تهوعم ولی فکر می کنم تاثیری نداشت. شاید نیم ساعت بعدش دوباره حالم بد شد، ولی این دفعه تجهیزات لازم دم دستم بودنیشخند.

پرستار بهم گفت سعی کن بشینی لبه ی تخت، بعد بایستی و بعدش سعی کن راه بری، این طوری ممکنه حالت بهتر بشه. منم همین کارو کردم ولی وقتی راه می رفتم احساس می کردم دوباره دارم حالت تهوع می گیرم. برای همین پرستار بهم گفت پس فعلا تو باید دراز بکشی و استراحت کنی هنوز. اگرم لازم باشه باید شب بمونی اینجا. اون موقع ساعتای 7 اینا بود.

کلا این حالت تهوع مربوط به بیهوشی بود، نه به خود عمل. برای همین ساعتای 7.5 پزشک بیهوشی اومد یه سر بهم زد تا معلوم کنه که شب باید بمونم یا نه. اومد چند تا سوال ازم کرد و گفت باید فکر کنم، فعلا یه کمی استراحت کن، بعد دوباره تلاش کن ببین می تونی راه بری بدون سرگیجه و حالت تهوع یا نه.

ساعت هشت tagesklinik بسته می شد، برای همین تخت منو باید جا به جا می کردن و به یه بخش دیگه از کلینیک که باز بود می بردن. آقای پرستار تخت منو برد گذاشت جلوی بخش مربوط به عملم و خداحافظی کرد و رفت.

من هنوزم حالت تهوع و سر گیجه رو داشتم. یکی از دکترا که اومد، حالمو پرسید و به همسر گفت براش یه کوکاکولا بخر، برای سرگیجه اش خوبه. فکر کن من با معده ای که از روز قبل ظهر هیچی نخورده بود، باید کولا می خوردم!! همسر رفت خرید، آورد و منم دو بار ازش خوردم. یه دکتر دیگه اومد رد شد دید روی تخت من کولائه، یه نگاه چپ چپ انداخت و به اون یکی دکتره گفت برای چی کولا می خوره؟!! دکتر هم توجیهش کرد که مشکلی نیست که الان با این وضعیت کولا بخورم، برام خوبه.

البته واقعا تاثیر هم داشت. تقریبا نیم ساعت بعدش خوب بودم دیگه! تو این مدتی که تختمو جابه جا کرده بودن با همسر آلمانی تمرین کردیم چشمک. (کلا تا اینجایی از کتاب که همسر خونده، منم خوندمنیشخند، چون مجبورش میکنم به منم یاد بده! ) درسمون که تموم شد به دکتر گفتم فکر می کنم خوبم دیگه. یه کمی راه رفتیم و آلمانی تمرین کردیم و اصلا حالت تهوع یا سرگیجه نداشتم (البته فکر می کنم علتش این بود که ذهنم درگیر آلمانی یاد گرفتن بود، اصلا فکر نمی کردم به حال فیزیکیم!!).

به دکتر گفتم من می خوام برم دیگه، بیا این سوزنو از رو دست من بکش. آخه سوزنو تا آخرین لحظه از دست آدم نمی کشن، چون ممکنه باز بخوان سرم وصل کنن. به هر حال، دکتر سوزنو برام کشید و ما رفتیم و پرونده ی من همون جوری رو تخت بود!!

وقتی رسیدیم خونه دوباره حالم بد بود!! فکر کنم باید دوباره آلمانی تمرین می کردم نیشخند. همسر می خواست غذا درست کنه ولی من گفتم ترجیح میدم الان یه غذای سبک بخورم. نون و پنیر و گوجه و گردو خوردیم، خیلی هم خوشمزه بود چشمک. بعدش دیگه من خوابیدم، ساعتای 12 همسر منو بیدار کرد تا برم سر جام قشنگ بخوابم.

تا صبح گاهی وقتا احساس درد می کردم. برای نماز هم الانا به شیوه ی همسر زود بیدار میشیم.آخه همسر میگه خوبه آدم نماز صبحو زود بخونه که بعدش زیاد بخوابه نیشخند، آخه اگه مثلا دم طلوع آفتاب بخونی، بعدش نهایتا نیم ساعت می تونی بخوابی، بعدش دیگه باید بیدار بشی که بری سر کلاس و زندگی روزمره تو شروع کنی، ولی اگه صبح موقع اذون نماز بخونی، بعدش می تونی دو ساعت بخوابیچشمک.

به این ترتیب، صبح ساعت پنج و نیم نماز خوندیم و خوابیدیم دوباره. وقتی همسر بیدار شد بره کلاس منم باهاش بیدار شدم ولی حال بلند شدن نداشتم و دوباره خوابیدم. تقریبا هشت و نیم دیگه کلا بیدار شدم.

برای خودم صبحونه آماده کردم و خورودم ولی هنوزم یه حس بیحالی دارم ولی خب حیف که کار دارم و باید به کارام برسم، وگرنه خیلی دلم می خواست می تونستم همه اش دراز باشم.

دکترم هم برام آخر هفته، یعنی شنبه وقت داده که برم معاینه ام کنه. امیدوارم این دفعه دیگه مشکل حل بشه.

 

/ 7 نظر / 2 بازدید
مهسا

سلام خداروشکر به خیر گذشت اگه با خودتون نبات بردین نبات داغ هم خیلی برات خوبه

صبا

آخی نازی، چه مریض اکتیوی بودی[ماچ] ایشالله زود زود خوب بشی و دیگه واست مشکلی پیش نیاد[گل]

لیلی

من هم با قسمت نماز صبح رو زود خوندن و وقت بیشتر برای خواب داشتن کاملا موافقم. خواب بعد از نماز خیلی می چسبه. خدا رو شکر که سرت با آلمانی تمرین کردن گرم شد و حالت تهوع یادت رفت آدم گاهی باید حواس خودش رو پرت کنه تا دردش یادش بره.

معصوم

سلام برای اولین بار وبلاگتونو خوندم.یه سوال داشتم نمیدونم مسخره اس پرسیدنش یا نه به نظرتون ولی با اجازتون میپرسم!میخواستم بدونم حجابتون به چه شکلیه؟یعنی مثه ایران موهاتونو میپوشنین؟

لیلی

حالا واقعا برای من سواله چه فرقی بود بین مرد و زن؟ نکنه می خواستن آمپول رو برای خانوم ها یواش تر بزنن؟

پیرامید

انشاء الله این دفعه دیگه کلا همه چی اوکی باشه.... وای از حالت تهوع متنفرم... خیلیییییییییی بده... یه بار مسموم شده بودم ترجیح می دادم بمیرم اینقدر حالم بد شده بود! یعنی همیشه فکر می کنم درد، خیلی بهتر از تهوعه!

طاها

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد ... سلامت باشي انشالله و زود زود خوب شي