مهمونی های دیروز

 

دیروز خیلی مهمون بازی شد! اونم به صورت ناخواسته نیشخند. صبح صبحانه خوردیم، بعدش زنگ زدم به خونه ی مامانم اینا که بریم اونجا ولی کسی گوشی رو ورنداشت. ساعتای 10.30 اینا بود که مامانم زنگ زد و گفت تا الان خونه نبوده، تازه برگشته. گفت الان می تونیم بریم خونه شون ( رخصت داد یعنی چشمک ) ولی اون موقع من دیگه رفته بودم دوش گرفته بودم و ترجیح می دادم تو هوای برفی بیرون نرم، برای همین گفتم پس عصری میایم.

شب هم که همسر اینا مهمون شامی داشتن به صرف کله پاچه. البته من و همسر و خییییییلی های دیگه که کله پاچه نمی خوردیم و برای ما قرار بود قرمه سبزی درست کنن از خود راضی. خلاصه، باید برای شب برمی گشتیم.

ظهر همسر اینا (که میشه عصر مامانم اینا نیشخند)، ساعتای 2 ناهار خوردیم و نزدیک ساعت سه بود که به همسر گفتم بریم خونه ی مامانم اینا دیگه، الان برای اونا عصر حساب میشه!

رفتیم اونجا. همین که رسیدیم مامانم زنگ زد به خالم که دختر معمولی الان اومد، اگه میخواین بیاین بیاین تعجب!! انگاری کمین کرده بودن که ما بریم، اونا زود بیان خونه مون نیشخند. خلاصه، کمتر از نیم ساعت بعد، خاله و دو تا از دختر خاله هام و دو تا از نوه های خاله ام خونه ی ما بودن!! همه شون هم روزه داشتن، به جز یکی از نوه ها که به سن تکلیف نرسیده بود! خییییییلی خوب بود، راحت آدم می نشست جلوی مهمون، نه برو و بیایی بود، نه اینو بیار، اونون ببری! کاش همیشه مردم در حال روزه بیان مهمونی ما نیشخند. تا تقریبا نیم ساعت به اذون خونه مون بودن و بعد رفتن.

اونا که رفتن بابا هم کم کم آماده شد بره مسجد. دم در بود که عمه و شوهر عمه ام و یکی از بچه هاشون اومدن. از یه شهر دیگه اومده بودن و من بی نهایت از دیدن عمه ام خوشحال شدم، اصلا فکر نمی کردم این دفعه بتونم ببینمش، آخه الان که دیگه مامان بزرگم فوت کرده، عمه ام دیگه انگیزه ای نداره که بخواد بیاد شهر ما، یعنی اگر بیاد فقط به خاطر فامیل همسرش میاد. به هر حال که اومده بودن و من واقعا از دیدنشون مشعوف شدم.

اول می خواستن توی خونه نیان و برن خونه ی مادر شوهر عمه ام، ولی خیلی تعارفشون کردیم و قبول کردن که یه نیم ساعتی بیان.

از اون طرف خواهر بزرگتر هم که دو سه روز پیش اومده بود شهر ما، الان رفته بود یه شهر نزدیک، دیدن خواهر همسرش و قرار بود که امروز عصری برگرده. وقتی عمه اینا اومدن، مامانم زنگ زد به خواهر بزرگتر تا اعلام موقعیت کنه که الان کجاست چشمک (مامان من برای بچه هاش عین GPS می مونه، تو هر لحظه می دونه کدوم بچه اش الان در چه مختصاتی از کره ی زمینهنیشخند). معلوم شد که خواهرم اینا خونه ی مادرشوهرش هستن و اونا هم بلافاصله خودشونو رسوندن! مهمونی گرمی شد، کم پیش میاد خونه ی مامانم اینا این قدر شلوغ باشه. کلا اگه دو تا از بچه های خانواده هم زمان خونه ی مامانم باشن، خونه شلوغ حساب میشه چشمک.

مهمونا یه ساعتی نشسته بودن و صحبت کردیم و بعد از یه ساعت رفتن. همسر خواهر بزرگتر هم ما رو رسوند خونه ی پدر همسر. وقتی ما رسیدیم مهمونایی که برای شام دعوت بودن، اومده بودن. بر خلاف انتظار من مهمونی زیاد طول نکشید، آخه این مهمونای همسر اینا مدلشون مهمونی های چندین ساعته است!، یعنی وقتی من دیدم ساعت 6 مهمونا اومدن با خودم گفتم از الان تا 12 شب می خوان چیکار کنن، چه حرفی بزنن، حرفا تموم میشه خب ؟؟نیشخند ولی خب مهمونی ساعت 9 نشده بود که تموم شد و مهمونا رفتن.

بعد از مهمونی، سایرین ظرف ها رو شستن چشمک و بنده به عنوان مهندس ناظر نگاه کردم نیشخند. بعدش هم باز کمی صحبت های خانوادگی شد و مامان و بابای همسر تازه ساعت 10 رفتن مهمونی (البته یه جورایی مهمونی اجباری بود)، بقیه به جز من نشستن فیلم نگاه کردن و منم ساعتای یازده رفتم خوابیدم (از نظر خانواده ی همسر مثل مرغ و از نظر خانواده ی خودم مثل جغد چشمک).

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
صبا

ما نقطه عکس شما هستیم!! همه مهمونی هامون از بیشتر از دو خانواده تشکیل شده اگه یه خانواده خودشون تنهایی برن جایی اونو خیلی مهمونی حساب نمی کنند میشه سر زدن!! تو شرایطی مثل الان شما (که یکی از یه جایی میاد) هر روز کلیه ی فامیلِ در دسترس دعوتن خونه یکی و بدین ترتیب است که در پایان سفر و مهمونی ها تا یه مدت طولانی دلت نمی خواد نه بری مهمونی نه مهمون واست بیاد و نه فامیل های ذکر شده رو ببینی[لبخند]

تلنگر

در ضمن کله پاچه هم بخور برا همه جات خوبه

لیلی

چقدر اختلاف زمانی دارن دو تا خانواده های شما. یکی ظهر و یکی عصر و یکی مرغ و یکی جغد! حالا شما به کدوم روش راحت تری؟ ما معمولا مهمونی های شلوغمون 50 نفری با دوجین بچه بدوبدو کن هست